|
|
|
|
|
بعد قرنی بالاخره تصمیم گرفتم سری به این وبلاگ بزنم خیلی وقته که چیزی ننوشته ام. ایران رفتیم و برگشتیم . خیلی خیلی خوب بود . با این حال که تو اوج شلوغیها اونجا بودیم و یه مدتی هم عصرا جایی نمی رفتیم ولی در میون فامیل بودن یه حال دیگه داشت.
چقدر مردم ایران و سرزمینم ایران عوض شده اند . چرا این سرزمین به این نازنینی همیشه باید توسط عده ای غارت بشه . چرا این سرزمین آرامش نداره؟ چرا کشوری با این همه منابع باید توسط یک سری مردم نادان اداره بشه که فقط به فکر چپاولند . این قوم که همیشه از کلاس اول توی گوش ما خوانده اند که وقت مردن فقط اعمال انسانها ست که به دردشون میخوره و این همه مال و ثروت و دارایی همه دنیویه پس چرا این گونه می کنند با کشورم. دو ماه و نیم فامیل بازی مهمونی - عروسی - عزاداری به سرعت برق و باد گذشت. تجدید خاطره با دوستان دبیرستان و دانشگاه - گشت و گذار در پارک ها و بازارهای تهران - همه و همه مثل برق و باد گذشت . و چه سخت بود خداحافظی از عزیزان - از خواهرهای گلم - چه سخت بود پاک کردن اشکهای آرمان توی فرودگاه که شکایت میکرد که چرا بابا توی ایران کار نمی گیره . دوباره روال زندگی به حالت عادی برگشته - بچه ها دیگه بهونه نمیگیرن - مامانشون هم دیگه بهونه نمیگیره - چقدر اینجا آلودگی صوتی کمه - هیچ صدایی به گوش نمیرسه نه بوقی نه اعتراضی نه دعوایی هیچ چیز - همه اون هیاهو ها مال ایران بود. چقدر هوا تمییزه - آسمون تهران آبی نبود - سفید بود - چرا دیگه آسمون آبی نیست ؟ برو بابا آسمون آبی میخوای عید بیا - ای بابا من عاشق رنگ آبی بودم و با دیدن رنگ آبی همیشه دلم باز میشد. وای که چقدر آسمون اینجا آبیه - بی انصافیه کاش میشد این رنگ رو با اهالیه تهران نصف کرد.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 22:50 توسط مارکوپولو
|
|
||
|
|
|
|
|
کم کم داریم به آخر ترم نزدیک میشیم ایندفعه برعکس پارسال خیلی خوشحالم که احتمالا دلیل اصلیش ایران رفتنم هستش.
روانشناسی خیلی خوب پیش رفت و همه تست ها رو تا حالا ۱۰۰ گرفتم اولش فکر کردم که همه این جوری اند ولی یه کمی که فضولی کردم فهمیدم که تنها خر خون کلاس احتمالا من بودم. از کلاس رایتینگ راضی نبودم و فکر می کردم انشاهای خوبی ننوشتم ولی مثل اینکه این جز همون قسمتم هستش که همیشه از خودم راضی نیستم و فکر می کنم که همیشه می تونم بهتر باشم. و معلممون در آخری جلسه ارزیابی نتونست هیچ ایردای به کارام بگیره در صورتی که به اینجایی ها کلی گوشزد کرد که اینجا رو درست کن اونجا رو درست کن. امروز با یکی از دوستام رفتم و فیلم اسلام داگ میلیونر رو دیدم - بسیار بسیار فیلم قشنگی بود ولی برام جالب بود که چقدر این دوستم چشماش رو در طی فیلم بست تا صحنه های فقر و این حرفا رو نبینه. چقدر این آمریکایی ها واقعا توی ناز و نعمت بزرگ شدند که اصلا حتی دلشون نمیخواد این صحنه ها رو ببینند . حتما این فیلم رو می خرم تا بچه هام بزرگ شدند ببیند که توی دنیا چه خبره ؟ حتما دوباره میرم و می بینمش. دقیقا ۳۴ روز دیگه مونده تا ایران رفتنم. هوراااااااااااااااااااااااا
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 15:30 توسط مارکوپولو
|
|
||
|
|
|
||
|
|||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 9:36 توسط مارکوپولو
|
|
|||
|
|
|
|
|
آدم بايد چه جـــــــوري باشـه؟
و بالاخره اگه هر روز ایمیل میزنه میگن : بیکاره ، معلوم نیست کی کار میکنه وای بحال اونایی که این یارو واسشون کار میکنه |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 15:3 توسط مارکوپولو
|
|
||
|
|
|
|||
گله ميکرد ز مجنون ليلي که شده رابطه مان ايميلي حيف از آن رابطه ي انساني که چنين شد که خودت ميداني عشق وقتي بشود داتکامي حاصلش نيست بجز ناکامي نازنين خورده مگر گرگ ترا برده يا دات نت و دات ارگ ترا بهرت ايميل زدم پيشترک جاي سابجکت نوشتم به درک به درک گر دل من غمگين است به درک گر غم من سنگين است به درک رابطه گر خورده ترک قطع آنهم به جهنم به درک آنقدر دلخور از اين ايميلم که به اين رابطه هم بي ميلم مرگ ليلي نت و مت را ول کن همه را جاي OK کنسل کن OFF کن کامپيوتر را جانم يار من باش و ببين من ON ام اگرت حرفي و پيغامي هست روي کاغذ بنويسش با دست نامه يک حالت ديگر دارد خط تو لطف مک رر دارد خسته از font و ز format شده ام دلخور از گِردِلي @ (ات) شده ام کرد ريپلاي به ليلي مجنون که دلم هست از اين سابجکت خون باشه فردا تلفن خواهم کرد هر چه گفتي که بکن خواهم کرد زود تر پيش تو خواهم آمد هي مرتب به تو سر خواهم زد راست گفتي تو عزيزم ليلي ديگر از من نرسد ايميلي نامه اي پست نمودم بهرت به اميدي که سر آيد قهرت ________________________________________________ |
||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 10:0 توسط مارکوپولو
|
|
||||